های بچه ها شادیم!
خوب راستش نشستیم با هم بررسی کردیم یه پسر وقتی میخواد بره میهونی شبونه با دوستاش چه مراحلی باید طی بشه...
دستی به موهای خویش میزند...
پس از اینکه از سیخ بودن تمامیه قسمت های ان مطمون میشود نگاهی کلی بر خویش اندرون آینه می اندازد و به خود برای داشتن چنین تیپ قشنگی آفرین میگوید(آره جون عمت!)چند بار میچرخد و در اخر میفهمد صورتش را اصلاح نکرده است...
به سرع به سمت در اتاقش میرود اما به یاد می اورد همه خوابیده اند...یواش یواش...
پارور چبن پاورچین به سمت دستشویی میرد...تیغ را برمیدارد...
آه لعنتی کنده!!!
با سعی و تلاش بسیار یا همان تیغ کند و با جراحت از 6نقطه صورت از دستشویی خارج میشود...
به اتاق باز میگردد...دوبار خود را نگاه میکند...چه بد شانسی لباسش خیس شده است(خوبه شلوارشو خیس نکرده)کل کمدش را خالی میمند...لباسی در می اورد...هدیه دوست دختر قبلیشه...
لباسو میپوشه...
اه اه لعنتی..
لباس انگاز از دهان گاو در امده است...لباس در می اورد...شروع به اتو کشیدن میکند...موبایلش زنگ میخورد:
کجایی احمق همه اومدن...زود باش...
به دروغ میگوید:10دقیهقه اونجام...
به اتو کشیدن بر میگردد...
اوه اوه نصف لباسش رفته هوا...
از کوره در میرود...مشتش را به دیوار می کوبد....اما از یاد برده که پسرای امروز با یه جهش نا گهانی در نسلشان زورشون به سوسکم نمیرسه...
دست داغغون شده اش را تکان میدهد...میخواهد داد بکشد اما به یاد می آورد همه خوابن....
لباس خیس را میپوشد...دوباه موهایش را چک میکند و یه دور دیگه ژل حالت دهنده ی مو به موهایش میزند....
همه چیز عالی است...به آرامیدر را باز میکند...
آرا آرام به سمت کفش های نو اش که داف جدیدش برایش خریده است میرود...
اه...جوراب نپوشیده است...ای وای...
به آرامی راه میافتد...خدا خدا میکند کسی بیدار نشود...عرق بر پیشنانی اش نشسته است
اما از شانس بد او مادر بیدار میشود:
بینم پسرم اینجا چیکار میکنی....
_:ممممم...مم.مم...ه...ههههه...هیچی ...ااووو..ووو..مم..مدم....آب بخورم...
(همینه عقل ندارن دیگه کی با این لباسا میره آببخوره)
مامان:آخه پسرم با ابن لباسا؟
_:اه بسه دیگه مامان تو هم که به همه چیز گیر میدی....
به اتاق باز میگردد مادر نیز به اتاق میرود
در جستجوی جوراب....
تمام اتاقو میگرده...اما جوراب...نوچ!
_:اه...پس این مامان جورابمو کجا گزاشته؟
کمی بیشتر میگردد...جوراب...
از خوشحالی جیغی شر میدهد....اوه...مامان بیدار نشه...نه خوشبختانه
جوراب هارو میپوشه..
نههههههههههه....نوک انگشت جواربش پارست..ههههاااهههاهااهاهاهااهها
_:از من بدبخت تر ادم پیدا میشه؟
بعد از 30دقیه کاوش جوراب دیگری را می یابد از خوشحالی جواراب را به هوا پرتاپ میکند و جوراب روی صورتش فرود می آید...
ایووووو...
از بوی بد جورابی 5متر اون طرف تر پرت میشود...دیگر به جوش آمده ست...
به ساعت نگام میکند...ساعت 3 بعد از نصفه شب است...3ساعته که مهمونی شروع شده
با عجله همون جوراب پاره را به پا میکند...
کفش هایش را میگیرد تا بیرون بپوشد...تا کسی از خواب بیدار نشود...
در حیاط.........
اوه نه پدر را میبیند...:
پسرم تو اینجا چیکار میکنی؟
_:اومدم هوا بخورم پدر
پدر:تو ....خوردی که اومدی هوا بخوری...تو اتاقت سریع تر...گ
و خنگول با ناراحتی به سوی اتاقش میرود...
دیدین دخملا؟این پسرا که واسه شما مایه میزان یه مشت احمق بیشتر نیستن